گمشده
دوشنبه 11 مهر 1384
امروز صبح بايد كلاسام رو از ساعت هفت و نيم شروع مي كردم. به آرومي از محوطه سبز دانشكده قدم زدم تا رسيدم به جايي كه فكر مي كردم قاعدتاً بايد كلاسم رو شروع كنم ولي هيچ دانشجويي رو نديدم. تو كشوري كه اسپانيايي يا انگليسي و فرانسه صحبت بشه نبايد مشكل حادي وجود داشته باشه ولي تو ايران بدون دونستن فارسي همه چيز مشكله. كلي ادا و اطواربراي فهموندن منظورم به آدمهايي كه از اونجا رد مي شدن درآوردم؛ احتمالا فكر مي كردن آدم عجيب غريبي هستم. از طرز خنده هاشون حدس مي زنم فكر مي كردن آدم دوست داشتني اي هستم. صورتهاي خندانشون (مخصوصاً يكيشون كه نبايد تركيب خودشو عوض كنه) مي گفت: "نگاه كن چه باحال و عجيب غريب صحبت مي كنه". بالاخره استاد ادبيات انگليسي رو پيدا كردم و تونستم باهاش انگليسي صحبت كنم. با هم رفتيم برنامه كلاسا رو كه رو تابلو نصب شده بود نگاه كرديم ولي كلاس من تو اون ليست نبود. وقتي كه ديگه تصميم گرفته بودم به اتاقم برم چند تا از دخترهاي دانشجوي كلاس ديگه ام رو شاد و شنگول ديدم و اونها مشكل من رو با اسپانيايي خيلي خوبشون حل كردند. مرسي دخترا !
بالاخره كلاس با نيم ساعت تاخير شروع شد. ساختمان دانشكده خيلي بزرگه و راهروهاي خيلي زيادي داره، به همين خاطر پيدا كردن كلاسها برام سخته، مخصوصاً كه اينجا شماره كلاسها رو هم مثل غربي ها نمي نويسن.
Lunes, 03 de Octubre de 2005
0 Comments:
Post a Comment
<< Home